تبليغاتX
سخن از جنس زمان


سخن از جنس زمان

 

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسان

به وفای همه بی ایمانم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:49 توسط تقدیر| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نمی دونم

نمی دونم راست بود یا دروغ

اما خدایا هر کجا هست تو مراقبش باش

امیدش رو نا امید نکن

لحظه ای به حال خودش رهاش نکن

زندگی رو بهش ببخش

سلامتی رو نثار وجود پاکش کن

شادی و مهربونی و وفا رو بهش برگردون

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:5 توسط تقدیر| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو مثل اون گل سرخی كه گذاشتم لای دفتر

 مثل تقدیر... مثل قسمت....

مثل الماسی كه هیچكس واسه اون نذاشته قیمت

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:14 توسط تقدیر| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه سخت كه تو را نديدم و احساست را درك  نكردم

چه سخت تو در برابر چشمانم به انتظار نشسته بودي و من سوسوي نگاهت را نديدم

چه سخت كه عمرم رو به تباهي گشت و تو را رنجاندم و ذره اي قلبم به درد ننشست

و چه سخت و چه سخت و چه سخت كه تو رانديدم و نديدم و نديدم

و چه آسان

تو به يك مژه بر هم زدني همه ي هستي ام شدي

و چه آسان

وجودت در وجودم هستي يافت

و چه آسان

چشم هاي بسته ام شهادت به بودن تو مي دهند

و چه اسان

در بند تو اينك غرق آزادیم

 

 الهام

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:1 توسط تقدیر| |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدايــــــــــــــــــــــــــا از آن روز كه در بـــــــــند توام آزادم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:30 توسط تقدیر| |

 

 

             كسي كه چــــــــــــــــــــــــــــــــــــراي زندگي را يافت،با هر چگونه اي خواهد ساخت

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 2:22 توسط تقدیر| |

تقديم به باوفا

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:29 توسط تقدیر| |

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط تقدیر| |

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:25 توسط تقدیر| |

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط تقدیر| |

نيايش

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:20 توسط تقدیر| |

سخن از جنس زمان

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:17 توسط تقدیر| |

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:27 توسط تقدیر| |

 

پر کشیدن مجال می خواهد ، آسمانی زلال می خواهد

 اشتیاق پرنده کافی نیست ، چونکه پرواز بال می خواهد

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:31 توسط تقدیر| |

 

اگر از عاشقی پرسی        بدان دلتنگ آن هستم

بیا از غم شکایت کن        که من همدردتو هستم

اگر از عاقبت پرسی        بدان نازک دلی خستم

بیا از درد حکایت کن      که من محتاج آن هستم

اگر از زخم دل پرسی       بدان مرحم برآن بستم

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:22 توسط تقدیر| |

 

وقتی رفت جز وسعت اندوه یک خداحافظ کسی نبود...

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:11 توسط تقدیر| |

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:2 توسط تقدیر| |

 

تصمیمات ماست،

نه شرایط زندگی مان که سرنوشت ما را تعیین می کند

تصمیمات،دریچه های زندگی ما را به روی،

شادی یا غم،سعادت یا تنگدستی،مصاحبت یا تنهایی،

عمری طولانی یا مرگی زودرس می گشاید...

هرچه در زندگی تجربه می کنیم،

حاصل تصمیمات کوچک ماست...

گذشته را فراموش کنید

اکنون که هستید؟

تصمیم گرفته اید چه کسی شوید؟

 با قدرت این تصمیم را بگیرید

و سپس وارد عمل شوید

افراد موفق،

 معمولا به سرعت تصمیم می گیریند

فرصت ها را به ندرت از دست می دهند...

و بالعکس افراد نا موفق،

معمولا به کندی تصمیم می گیرند

و فرصت های طلایی زندگی خویش را از دست می دهند...

چه چیزی می تواند زندگی شما را تغییر دهد؟

خیلی چیزها:

یک لحظه تفکر عمیق

و یک تصمیم گیری ساده...

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:53 توسط تقدیر| |

زندگی نه یک  

                          مکافات                              

بلکه پاداش یک عمل است

آری!

فرصتی مغتنم یافته ای تا:

ببالی،

ببینی،

بدانی،

بفهمی،

و باشی...

زندگی و خداوند معنای یگانه ای دارند

زندگی کن به تمامی،

زندگی کن در ژرفا،

زندگی کن تمام و کمال...

تمام لحظه ها زیبا هستند،

این تویی که باید پذیرنده باشی و آماده

تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند،

این تویی که باید توانایی دیدن داشته باشی...

تلاش نکن که زندگی را بفهمی،

زندگی را زندگی کن!

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:51 توسط تقدیر| |

 

  

 

هر مساله ای راه حلی دارد تنها اگر " نگرشمان " را تغییر دهیم

این نگرش ما به زندگی و کار است که زندگی را 100% می سازد

نگرشتان را تغییر دهید تا بتوانید زندگیتان را تغییر دهید

نگرش همه چیز است....

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:47 توسط تقدیر| |

 

انسان،

برای این به دنیا نیامده

که روی زمین بخزد و چهار دست و پا راه برود

او می تواند تا بی نهایت پرواز کند...

اغلب انسان ها بذر به دنیا می آیند و بذر می میرند

زندگی آنها چیزی نیست جز سرگشتگی طولانی...

این را به خاطر داشته باش:

فقط با اقدام به خطرهای بزرگ است که یکپارچه می شوی

و انرژی زندگی در تو متبلور می شود...

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:46 توسط تقدیر| |

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت

 تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت.

 خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

 خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌ و انسان پيچيد خدا سكوت كرد

. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد.

 دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.

خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم،

 اما يك روز ديگر هم رفت.

 تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.

 تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند

، گويي هزار سال زيسته است و

 آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد

. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:42 توسط تقدیر| |

زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست

زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست

گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند

جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را

زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست

پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست

هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:41 توسط تقدیر| |


1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

 
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند


مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

 

3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند 

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره در خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند  

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:31 توسط تقدیر| |

زيستن

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن


وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن


و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن


برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن


ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است


بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست


ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست


و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:45 توسط تقدیر| |

 

انتظار...

 واژه ي غريبي است ...

  واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .

   که چه سخت است انتظار .

   هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من!

    خواهم ماند تنها در انتظار تو .

    چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:28 توسط تقدیر| |

 

entezar

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:12 توسط تقدیر| |

 

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:11 توسط تقدیر| |

ستاره های آسمان پشت ابرهای حسادت پنهان شده بودند . پنهان نه  پنهانشان کرده بودند كه وقتی چشمانم سوسویشان را دید باور نکند که ستاره ای از من هم میان ستارگان نفس دارد و ضربان زندگی در جریان است . ستاره ها از بالا نگاهم می کنند . نگاهشان را به اخم حواله ام می کنند . می گویند تو چه سهمی از ما داری ؟
من می گویم : سهم من از شما قدری آشنایی است . اما حیف : 
غریبه ها را به آسمان راه نمی دهند .
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 2:16 توسط تقدیر| |

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:0 توسط تقدیر| |


Design By : Night Skin